۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

شاعری روزی گفت :

« بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه
ی   عشق تر است !

آن نگه کو  و کجاست ؟

پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟

رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟

شاعر از قرن دگر بود٬ نبود؟

به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود !

بی شک از جای دگر بود که گفت : 

بهترین٬ عشق٬ نگاه .

دوره اش٬ دوره ی مردانی بود ٬


کز پس تیرگی چشم سیه می مردند !!!

و زنانی که به سر پولکی دامنشان ٬ مهر و وفا دوخته بود !!!

در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود !

زرگر پیر به هر کس که صفا داشت٬ امانت میداد !

مرگ بی یار٬ دگر آینه عبرت مردم شده بود !

کودک باغ٬ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود !

اینک اما ٬

به چه کس باید گفت :

که غریبانه ترین ناله
 ی شهر ٬

سهم آدمهایی است ٬

که به رسم دیروز ٬

زیر لب زمزمه کردند که های :

بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه 
ی عشق تر است!

هیچ نظری موجود نیست: