شاعری روزی گفت :
« بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثهی عشق تر است !
آن نگه کو و کجاست ؟
پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟
رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟
شاعر از قرن دگر بود٬ نبود؟
به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود !
بی شک از جای دگر بود که گفت :
بهترین٬ عشق٬ نگاه .
دوره اش٬ دوره ی مردانی بود ٬
کز پس تیرگی چشم سیه می مردند !!!
و زنانی که به سر پولکی دامنشان ٬ مهر و وفا دوخته بود !!!
در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود !
زرگر پیر به هر کس که صفا داشت٬ امانت میداد !
مرگ بی یار٬ دگر آینه عبرت مردم شده بود !
کودک باغ٬ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود !
اینک اما ٬
به چه کس باید گفت :
که غریبانه ترین ناله ی شهر ٬
سهم آدمهایی است ٬
که به رسم دیروز ٬
زیر لب زمزمه کردند که های :
بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر