خنده و شعر
خواهی اگر قلب تو روشن شود / پیش تو عالم همه گلشن شود
در گذر از غصه و از اشک و آه / خنده بکن از ته دل قاه قاه
خنده به قلب تو صفا می دهد / خنده به چشم تو حیا می دهد
خنده به روی تو دهد آب و رنگ / می شوی اندر بر مردم قشنگ
خنده به هر لب که عیان می شود / گر که بود پیر ، جوان می شود
خنده کند دور ز تن درد را / خنده کند سرخ ، رخ زرد را
فایده خنده بود بی شمار / زان بشوی شاد در این روزگار
ترک غم رفته و آینده کن / خنده کن و خنده کن و خنده کن
خنده به قلب تو صفا می دهد / خنده به چشم تو حیا می دهد
خنده به روی تو دهد آب و رنگ / می شوی اندر بر مردم قشنگ
خنده به هر لب که عیان می شود / گر که بود پیر ، جوان می شود
خنده کند دور ز تن درد را / خنده کند سرخ ، رخ زرد را
فایده خنده بود بی شمار / زان بشوی شاد در این روزگار
ترک غم رفته و آینده کن / خنده کن و خنده کن و خنده کن
" اکبر جمشیدی اصفهانی "
ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیم
گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک
چون کعبه دل به چشمهٔی زمزم گذاشتیم
گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک
چون کعبه دل به چشمهٔی زمزم گذاشتیم
مردم
به یادگار اثرها گذاشتند
ما دست رد به سینهٔ ی عالم گذاشتیم
ما دست رد به سینهٔ ی عالم گذاشتیم
چیزی به روی هم ننهادیم در جهان
جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم
بیحاصلی نگر که حضور بهشت را
از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم
صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
بیهوده پا به حلقهٔ ی ماتم گذاشتیم
جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم
بیحاصلی نگر که حضور بهشت را
از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم
صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
بیهوده پا به حلقهٔ ی ماتم گذاشتیم
صائب
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر