۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه


 خنده و شعر



خواهی اگر قلب تو روشن شود / پیش تو عالم همه گلشن شود 
در گذر از غصه و از اشک و آه / خنده بکن از ته دل قاه قاه 
خنده به قلب تو صفا می دهد / خنده به چشم تو حیا می دهد 
خنده به روی تو دهد آب و رنگ / می شوی اندر بر مردم قشنگ 
خنده به هر لب که عیان می شود / گر که بود پیر ، جوان می شود 
خنده کند دور ز تن درد را / خنده کند سرخ ، رخ زرد را 
فایده خنده بود بی شمار / زان بشوی شاد در این روزگار 
ترک غم رفته و آینده کن / خنده کن و خنده کن و خنده کن 
 
" اکبر جمشیدی اصفهانی "
 
 
 
 
 
 
ما خنده را به مردم بی‌غم گذاشتیم
گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک
چون کعبه دل به چشمهٔ
ی  زمزم گذاشتیم
مردم به یادگار اثرها گذاشتند
ما دست رد به سینهٔ 
ی   عالم گذاشتیم
چیزی به روی هم ننهادیم در جهان
جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم
بی‌حاصلی نگر که حضور بهشت را
از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم
صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
بیهوده پا به حلقهٔ 
ی   ماتم گذاشتیم
 
صائب



هیچ نظری موجود نیست: