۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

درود خدا بر زبان پروران




گر آگاهی از دوره‌ی باستان
شوی خود برین گفته همداستان
که پیوند هر کشور است از زبان
زبان در تن ملک باشد چو جان
زبان است مایه‌ی برازندگی
برازندگی میوه‌ی زندگی
کرا شد زبان نیاکان ز دست
ز آزادگی دیده بایدش بست
زبان گر برون شد ز هم‌خانگی
کشد کار خویشان به بیگانگی
زبان است پیوند هم‌کشوران

درود خدا بر زبان پروران
فردوسی






۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

وقتی آب سربالا میره قورباغه ابو عطا میخونه



 وقتی آب سربالا میره قورباغه ابو عطا میخونه
سلام, هموطنان عزیزم ; خوبید؟ اوضاع خوبه ؟ شنيدم يارانه ميگيريد ؟آب و برق هم كه مجاني شد ! راستي گوشت آلان كيلويي چنده ؟ ... شنيدم بعد از رفتن من ديگر در ايران كسي دزدي نكرده ! شنيدم ايران زده تو دهن روسها و 70 درصد درياي خزر را گرفته. واقعا دم...شان گرم‌چه قدرتي.. به مقام آدميت هم كه رسيديد!رئيس جمهور را هم هر ۴ سال خودتان انتخاب ميكنيد؟ دلار از ۷تومن كمتر شده مگه نه؟ آزادی‌هاتون هم که تکمیل شده؟ شنیدم ......هیچ گرسنه‌ای ندارید؟ تابستونا و عیدا هم که میرین مسافرت خارج؟ خدارو شکر حقوق زنها هم با مردان برا بر شده! مدرسه و دانشگاه هم که کلاً رایگان شده و مهمتر از همه فرار مغز‌ها هم ندارین؟ دیگههزارفامیل با شما کاری نداره و همه تون حقوق مساوی دارین؟ دیگه اونقدر قوی شدین که اجازه نمیدین کسی بنزین را دهشاهی گرون کنه؟ راستی ارزش پول ملی تون چقدر زیاد شده ؟ شنیدم الان دیگه کسی مشروب نمیخوره؟ مواد هم مصرف نمیکنه؟ ارتش هم که اونقدر قوی شده که نگو! پر از تیمسارهای دوره دیده و افراد وطن پرسته! دانشگاه پشت دانشگاه افتتاح میکنین! اورانیوم هم غنی میکنین!هواپیمایی هما هم که روزبروز بهتر شده! 
خلاصه ببخشيد دیگه؛ من مملكت داري بلد نبودم!

محمد رضا پهلوی

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

جوانی

جوانی
 
این گل سرخ
این گل سرخ صد برگ شاداب
این گل سرخ تاج خدایان
که به هر روز برگی از آن را
می کنی با سرانگشت نفرت
تا نبینی که پژمردگی هایش
 
می شود درنظر ها نمایان
چند روز دگر، برگهایش
می رسد اندک اندک به پایان
 
شفیعی کدکنی

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

معرفی یک فرشته

معرفی یک فرشته

کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود.
 
پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران است و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانیست. استاد هیچگاه ازدواج نکرده است. شاید او هم همچون مادر ترزا و کیرگگورزمانی بر سر دو راهه ی زندگی و عشق ایستاده و عشق رابرگزیده باشد...

سالها قبل زمانی که شنیدم استاد تا کنون حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کند ساعتها بغض در گلویم نشسته بود. تمام درآمد یک پزشک از کارانه ی بیمارستانیش تأمین می شود و او از این گذشته است تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق هم اکنون رئیس هیات امنا، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) می باشد.
همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود. ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزید.
زمانی به پروفسور وثوق گفتم، دیدارتان حسرت نادیدن مادر ترزا را برایم بی رنگ میکند. نمی دانم که شما را مادر ترزای ایران بنامم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟ صد حیف که امروز که برای این مطلب در این صفحه در دنیای مجازی به دنبال عکس پروفسور وثوق می گشتم هرچه بیشتر نامش را جستجو می کردم کمتر می یافتم. دنیای مجازی هم خالی از عشقهای واقعی می شود. استاد اکنون دهه ی نهم زندگیش را می گذراند و من چقدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا او زمین و زمانمان را معطر می کند، ازپروفسور بیاموزند و او را بشناسند.

این شیر زنان و دهها شیر زن دیگر که گمنام در نزدیکی مان می زیند عاشقانی بی همتایند، بیشتر بشناسیمشان ...
زندگی عشقی پر مخاطره است،گاه باید قمارش کرد... مادر ترزا)

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

دو کار در این دنیا خیلی سخته



دو کار در این دنیا خیلی سخته.

اول اینکه موضوعی را که تو  ذهن داری  در ذهن دیگری وارد کنی،
دوم پولی را که در جیب دیگری هست به  جیب خودت  وارد کنی
.
اگر کار اول رو خوب انجام بدی  معلم هستی،
اگر دومی را خوب انجام دادی بیزینس من و تاجری
.
اگر هر دو را بخوبی انجام بدی زن  هستی
 و

 
اگر هیچ کدوم رو نتونی انجام بدی میشی شوهر

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

دل من میسوزد،

دل من میسوزد،
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند
و کبوتر ها را،آه کبوتر ها را....
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبح دمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
وای باران،باران،
شیشه پنجره را باران شست!
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ.....
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ!
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران،باران،
پر مرغان نگاهم را شست
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
 
 حمید مصدق

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

روايان اخبار چه چیز ها که باید ببینند

روايان اخبار و ناقلان گفتار حکايت می کنند که:
 
یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست پیداش بشه.
 
  
بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه.
 
 
خب این شد که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دسته‌بیل توی ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر می‌ریم توی ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد.
 
 
از این لحاظ اون اوایل کلی حال می‌کردیم که بابا این چشم‌آبیا چقدر کارشون درسته.
 
 یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام اداره‌ها و مدرسه‌ها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارت‌خونه‌ها، از هشت نه روز مونده به نوروز می‌پیچوندن و گم و گور می‌شدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم پیداشون نمی‌شد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن!
 
روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی به خودشون حال می‌دن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن!
 
بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار، دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل کارشونن دقیقه به دقیقه‌شو واقعن کار می‌کنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم می‌مونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان ناهار هیچ حقوقی‌ هم دریافت نمی‌کنن.
 
خلاصه یه مدتی داشتم می‌گفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالب‌تر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت می‌کردم، بهش ‌گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟
 
 
برگشت گفت: «خوبه، فقط یه کم بی‌‌نظمن! مثلن اتوبوساشونو دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه…» منم با نیش باز گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه کم اذیتم می‌کرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو، تاخیر اتوبوس‌ها با مقیاس ثانیه اندازه‌گیری می‌شه.
 
یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژه‌ای با یه پسر آلمانی همکار شدم که خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف می‌زدم، گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟
 
 
گفت:‌ «بد نیست،‌ فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار می‌کنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار هستیم و تمام کلاس‌های دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کانادایی‌ها رو ببین! هنوز دو روز به کریسمس مونده همه‌شون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه…»
 
 
گفتم آره واقعن می‌بینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن!  آره… آره!
 
خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و ژاپنی و کانادایی و قبرستون‌های مشابه همکار شدم، دارم فکر می‌کنم با اون وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحه‌ی روزگار محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا به حال برای کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگه‌ش اینجوری بود که گوشیم زنگ خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای برامون کار کنی؟! می‌خوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام میشه، که صاحب‌کارها در به در می‌گردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!
 
حتی اگه این تفاوت‌ها محدود به زندگی حرفه‌ای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب بود. بدیش اینه که واقعن اینا همه‌ی کارا رو بیشتر از ما می‌کنن. بیشتر کار می‌کنن، بیشتر درس می‌خونن، بیشتر عشق و حال می‌کنن، حتی بیشتر می‌خوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش
بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست.
 
 
مثلا خودم آدمای زیادی رو توی ایران می‌شناختم که دوره‌ی نوجوونیشون رو به جای عشق و حال کردن و «اشتباه کردن» و انگشت توی هر سوراخی کردن، به هئیت رفتن و عزاداری و گریه کردن گذروندن و بعد وقتی مثلن سی سالشون شده، با یه زن و دو تا بچه، تازه یادشون افتاده که ای بابا مثلن چرا هیچ وقت دختربازی نکردن. بعد تازه شروع کردن به تجربه کردن چیزایی که پونزده سال پیش باید می‌رفتن دنبالش. یا مثلن همه‌ی ماها توی هیجده‌سالگی مون که پرانرژی‌ترین سال زندگیمون بود، به جای لذت بردن از زندگی، یک سال تمام خودمونو توی یه اتاق حبس کردیم که به طبیعی‌ترین حق شهروندی‌مون برسیم: رفتن به دانشگاه

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

لباس سنتی زنان ایران


Iranian Costumes

 لباس سنتی زنان ایران

‌‌‌Bakhtiari

‌‌‌Bakhtiari


Baloochi
Baloochi



Ghoochani
Ghoochani


Gilani
Gilani



Kashani
Kashani




Khorasan Kurds
Khorasan Kurds



Khorasan
Khorasan




Lori
Lori



Mazandarani
Mazandarani



Qashqai
Qashqai





Torkmen (Turkman)
Torkmen (Turkman



)

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج


 
 
 
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
 
*****
غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...
خار رنجید ولی هیچ نگفت ...
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ...
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ...
گل صمیمانه به او گفت : سلام ...


http://up.clip2ni.com/i/images/b5yw4nqkh8b96h0kx24.jpg
 
 
چه زیباست که خاری گل دهد
و چه بی حیاست گلی که خار را دوست نداشته باشد 
 
 
http://up.clip2ni.com/i/images/8fjzufokortihg6ehxzx.jpg
 
گل اگر خار نداشت، دل اگر بی غم بود، اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود

http://up.clip2ni.com/i/images/8a59eho17f900u6v3xf.jpg
 
 
 
همه کس عکس گل یار  به دل می خواهد
لیک از آن خار بدل رفته رها نتواند



http://up.clip2ni.com/i/images/yxtb2i4pdyy8zwv3mw3g.jpg

زندگي با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل Red roseسرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،



http://up.clip2ni.com/i/images/lcyp6jh25c1tk2gx7e9w.jpg
 
 
يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند
.. 
 
 
 
http://up.clip2ni.com/i/images/wfprn4kvq2foaawe70y.jpg
http://up.clip2ni.com/i/images/c4s0lhyc91tyaikkrrk2.jpg

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

فروغ فرخزاد، دربرابر خدا


 در بــرابــر خــدا

از دفتر شعر زنده یاد فروغ فرخزاد
 
 


از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشق تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیــــاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است
شیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن است
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است
حکمت و فلسفه را همت مردی باید
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است




از جور زمان ،یک دل نشکسته ندیدیم

از جور زمان ،یک دل نشکسته ندیدیم
در خنده لبی، غیر لب پسته ندیدیم
 
پیمان تو با توبه گر امروز درست است
گو باش که ما توبۀ نشکسته ندیدیم
 
در خانه گشودیم سر شیشه به ناچار
کز میکده ها غیر در بسته ندیدیم
 
چیدند به خرمن گل و بردند به تاراج
ما در چمن عیش گلی دسته ندیدیم
 
همچون صدف از بحر رسیدیم به بازار 
جز دل شکنی چند درین رسته ندیدیم
 
از دار چو منصور نرفتیم فراتر
پرواز بلندی ز پر خسته ندیدیم
 
چون سایه نکردیم جدایی زتو ای نور
هرچند که خود را به تو پیوسته ندیدیم
 
ممنون هواداری آهیم که هرگز
کوتاهی ازین شعله ی برجسته ندیدیم
 
فریاد رسا را نتوان گفت اثر نیست
اما اثر از ناله ی آهسته ندیدیم 
 



ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم

: ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم


 
ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم 
 
 
 
*****
 ترکیبی جدید از آقای ایرج زبردست
 
علامتی این گونه   
     -----»