۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

ظلمت

ظلمت

فروغ فرخزاد
 
چه گريزي ست ز من ؟
چه شتابي ست به راه ؟
به چه خواهي بردن
در شبي اين همه تاريك پناه؟
 
مرمرين پله ي آن غرفه ي عاج !
اين دريغا كه ز ما بس دور است
لحظه ها را درياب 
چشم فردا كور است
 
نه چراغي است در آن پايان
هر چه از دور نمايان است
شايد آن نقطه ي نوراني
چشم گرگان بيابان است
 
مِي فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي؟
او در اين جاست نهان
مي درخشد در مي
 گر به هم آويزيم
ما دو سرگشته ي تنها ، چون موج
به پناهي كه تو مي جويي ، خواهيم رسيد
اندر آن لحظه ي جادويي اوج !
 

هیچ نظری موجود نیست: