۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

روايان اخبار چه چیز ها که باید ببینند

روايان اخبار و ناقلان گفتار حکايت می کنند که:
 
یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست پیداش بشه.
 
  
بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه.
 
 
خب این شد که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دسته‌بیل توی ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر می‌ریم توی ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد.
 
 
از این لحاظ اون اوایل کلی حال می‌کردیم که بابا این چشم‌آبیا چقدر کارشون درسته.
 
 یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام اداره‌ها و مدرسه‌ها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارت‌خونه‌ها، از هشت نه روز مونده به نوروز می‌پیچوندن و گم و گور می‌شدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم پیداشون نمی‌شد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن!
 
روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی به خودشون حال می‌دن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن!
 
بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار، دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل کارشونن دقیقه به دقیقه‌شو واقعن کار می‌کنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم می‌مونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان ناهار هیچ حقوقی‌ هم دریافت نمی‌کنن.
 
خلاصه یه مدتی داشتم می‌گفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالب‌تر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت می‌کردم، بهش ‌گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟
 
 
برگشت گفت: «خوبه، فقط یه کم بی‌‌نظمن! مثلن اتوبوساشونو دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه…» منم با نیش باز گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه کم اذیتم می‌کرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو، تاخیر اتوبوس‌ها با مقیاس ثانیه اندازه‌گیری می‌شه.
 
یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژه‌ای با یه پسر آلمانی همکار شدم که خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف می‌زدم، گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟
 
 
گفت:‌ «بد نیست،‌ فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار می‌کنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار هستیم و تمام کلاس‌های دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کانادایی‌ها رو ببین! هنوز دو روز به کریسمس مونده همه‌شون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه…»
 
 
گفتم آره واقعن می‌بینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن!  آره… آره!
 
خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و ژاپنی و کانادایی و قبرستون‌های مشابه همکار شدم، دارم فکر می‌کنم با اون وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحه‌ی روزگار محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا به حال برای کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگه‌ش اینجوری بود که گوشیم زنگ خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای برامون کار کنی؟! می‌خوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام میشه، که صاحب‌کارها در به در می‌گردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!
 
حتی اگه این تفاوت‌ها محدود به زندگی حرفه‌ای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب بود. بدیش اینه که واقعن اینا همه‌ی کارا رو بیشتر از ما می‌کنن. بیشتر کار می‌کنن، بیشتر درس می‌خونن، بیشتر عشق و حال می‌کنن، حتی بیشتر می‌خوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش
بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست.
 
 
مثلا خودم آدمای زیادی رو توی ایران می‌شناختم که دوره‌ی نوجوونیشون رو به جای عشق و حال کردن و «اشتباه کردن» و انگشت توی هر سوراخی کردن، به هئیت رفتن و عزاداری و گریه کردن گذروندن و بعد وقتی مثلن سی سالشون شده، با یه زن و دو تا بچه، تازه یادشون افتاده که ای بابا مثلن چرا هیچ وقت دختربازی نکردن. بعد تازه شروع کردن به تجربه کردن چیزایی که پونزده سال پیش باید می‌رفتن دنبالش. یا مثلن همه‌ی ماها توی هیجده‌سالگی مون که پرانرژی‌ترین سال زندگیمون بود، به جای لذت بردن از زندگی، یک سال تمام خودمونو توی یه اتاق حبس کردیم که به طبیعی‌ترین حق شهروندی‌مون برسیم: رفتن به دانشگاه

هیچ نظری موجود نیست: